بوی باران می پیچد در فضای اتاقمـ ٬ بوی باران مثل بوی عطر یا بوي گل نیست که مجبور باشي آن را تا

گردن به درون حلق و گلویت ببری تا بویش را متوجه شوی٬ بوی باران خودش به صورت خودكار با جسم و

جان آدمـ مخلوط میشود و تو میشوی یک مخلوط همگن! باران مهمان باد است ٬ کم پیش می آید که باد

باران را تنها رها کند اين برخلاف اصل مهمان نوازي ست بنابراین باد همـ از پنجره ی اتاقمـ سرک میکشد

و می رود زیر برگه های باطله ی کف اتاقمـ که چند روزی ست قصد جمع کردنشان را دارمـ اما سلول هايمـ

خودشان را به تنبلي زده اند و همكاري نميكنند٬ باد برگه هایمـ را می رقصاند ... عجب نوازنده اي ...

احســنت! حواسمـ نیست که از گوشمـ خودش را درون جمجمه ام می چپاند و از تمامـ انحناهای ریز

مغزمـ رد میشود و حسابي گرد و خاك هايش را مي روبد باد را مي گويمـ ٬ وقتی به افکار ترشیده ام

میرسد زوزه میکشد حق با اوست برخی از آن ها را باید زودتر شوهر بدهمـ تا بروند پی کارشان٬ درون

گوش هایمـ پنبه می گذارمـ که باد نتواند فرار کند ... سرمـ کمـ کمـ باد میکند٬ باد خودش را به در و دیوار

جمجمه ام میزند اما راهی برای فرار ندارد خلاصه آنقدر سرمـ باد میکند که مانند اين كاريكاتورهاي مضحك

دو برابر تنمـ میشود ٬ هر لحظه سبكتر ميشومـ تا اينكه از پنجره ی اتاقمـ بیرون میرومـ ... میرومـ بالا ٬ 

میروم بالاتر٬ خيلي بالاتر ... فقط اگر حواسمـ نباشد و باد فرار کند من هم سقوط میکنمـ و روی آسفالت

جلوی در خانه امان كتلت وار مي افتمـ ...

 

                                                

چندین سال میگذرد از آن روز ... آری چندین سال میگذرد از آن روز که به راه افتادمـ ٬ همين چندين سال

پيش بود كه كوله بارمـ را به پشت انداختمـ و به راه افتادمـ ٬ تمامـ سوراخ سُمبه هاي كوله بارمـ را پر از

حقيقت كردمـ ٬ دو دستمـ پر بود از نشانه هاي تو ٬ امانت داده بودي به من يادت هست؟! آري امانت داده

بودي كه وقتي پيدايت كردمـ بازگردانمـ ... يادمـ مي آيد گفتمـ من امانت دار خوبي هستمـ خيالت راحت!

انگار ابليس همـ همان سال ها بود كه از درگاهت رانده شد نه؟! آخر آن اوايل تا اين حد هنوز كريه نشده

بود ... بگذريمـ ٬ خلاصه كوله بار پر از حقيقتمـ بر پشتمـ و امانتي هاي تو همـ در مشتمـ به راه افتادمـ ...

راه خيلي سخت نبود ولي من خيلي سختي كشيدمـ آخر ابليس همـ با من مي آمد اين موجود رسما

كار و زندگي ندارد! گاهي زيپ كوله بارمـ را باز ميكرد و حقيقت هايمـ از آن چكه ميكرد ٬ گاهي پيشنهاد

گل يا پوچ ميداد آن همـ با مشت هاي پر از امانت من ٬ گاهي همـ قطب نمايمـ را دست كاري ميكرد ٬ یک

بار همـ برايمـ زير پا گرفت بدجور خوردمـ زمين ٬ هنوزمـ كه هنوز است انسانيتمـ درد ميكند ...خيلي ٬ فقط

نميدانمـ چرا پيشرفت علمـ نتوانست در اين مورد به من كمك كند! خلاصه اينكه فكر كنمـ تقريبا انتهاي راه

بود كه فهميدمـ تمامـ تابلوهاي عبور ممنوعمـ را همـ از جا كنده است٬ چشمت روز بد نبيند چشمـ هايمـ

را كه باز كردمـ فقط تاريكي ديدمـ نميداني با چه مصيبتي كل راه را برگشتمـ ٬ از اول شروع كردمـ از اولِ

اول فقط نميدانمـ چه بلايي به سر رگ گردنمـ آمد! حالا خوب يادمـ نيست كه آن امانتي آخر به دستت

رسيد يا نه ... !

 

                                        

یک چهار راه ... یک چهار راه که آدمی بین راه هایش گمـ میشود ٬ بین تمامـ راه هاي نرفته اش ...

مينشينمـ وسط يك چهار راه كه تمامـ راه هاي فرعي اش باز ميرسد به يك چهار راه اصلي ٬ فرقي ندارد

كه وسط كدامـ چهار راه نشسته امـ و احساس گمـ شدگي ميكنمـ. چهار راه ٬ چهار راه است ديگر٬ مثل

ظرف نشكن زن همسايه كه ديروز شكست نيست كه قلابي باشد همه اش اصل است٬ اصـل ِ اصــل! ...

ساختمان ها  را ميشمارمـ يا نه شايد بهتر است گربه هاي درون سطل زباله ي آن طرف چها راه را

بشمارمـ يا ... اصلا مهمـ نيست كه چه چيز را ميشمارمـ خلاصه يك چيزي پيدا ميكنمـ براي شمردن! و

لذت ميبرمـ از اين كار احمقانه آخر گاهي كارهاي احمقانه لذت بخش تر از كارهاي هوشمندانه ست نه؟!

خلاصه لذت ميبرمـ و هـــي حدس ميزنمـ كه پشت هركدامـ از اين پنجره هاي ساختمان ها چند نفر آدمـ

نشسته كه مثل من گمـ شده است و چند نفر مثل من ميخواهد زندگي درون جنگل را تجربه كند تا ببيند

آيا آدمـ در جنگل همـ گمـ ميشود؟! مي خواهمـ بين اين گمـ شدگي لباس هاي مهماني امـ را كه نبايد

لكه دار شوند را زير ماشين ها بگذارمـ و قبل از اينكه روياي مهماني رفتنشان آن ها را بكشد ٬ زير

لاستيك هاي كهنه ي ماشين ها بميرند. آخر من همـ قبل تر ها دلمـ ميخواست يكي بيايد من را از بين

لباس هاي سفيد چرك بيرون بكشد و بعد نه با ماشين لباسشويي بلكه با دست و مايع پاك كننده از

همان ها كه بازار تبليغشان حسابي گرمـ است مرا بشويد و روي طناب پهنمـ كند كه باد تمامـ خيسي امـ

را خشك كند البته اين قضيه براي قبل ترهاست خودمـ همان موقع ها يك حركت انقلابي انجامـ دادمـ! ...

داشتمـ ميگفتمـ شب ميشود و من ميترسمـ از تمامـ ماشين هايي كه چشمـ ديدن مرا ندارند ٬ كه

ميخواهند مثل لباس هاي مهماني امـ زيرمـ بگيرند و قبل از اينكه رويايي به نامـ زندگي مرا بكشد ٬

بكشندمـ. ميخواهمـ پليس چهارراه را صدا بزنمـ اما نيست گويا او را زودتر زير گرفته اند ...

 

                                           

 

اینجا آدمـ ها آدمـ خور شده اند٬ دنياي خر تو خري شده است ... يك سري خر كه آدمـ ميخورند يا خرهاي

آدمـ نما٬ بقيه خرهاي آدمـ نما را ميخورند اما مشكل اينجاست كه خرها يا همان الاغ ها كه آدم خوار

نيستند٬ طفلكي ها ساده اند ٬ بي ريا٬ آدمـ هم نميخورند (مگر آدمند كه آدمـ بخورند؟!) ولي خب آدمـ ها

آن ها را ميخورند آخر در اين عصر مد و تكنولوژي فقط مانده آدمـ ها فرش زير پايشان را بخورند البته براي

عصرانه عده اي حتما چند بُشكه حق همـ ميخورند ... بگذريمـ. اصلا من نميدانمـ چرا بايد شخصيت

همچين حيواني مثل خر را پايين آورد و به بعضي آدمـ ها نسبت داد ... كار احمقانه ايست! اصلا همان

دنياي آدمـ تو آدمي شده است بدون خر! ... اصلا حيف از آن دريا كه براي برخي از اين موجودات است٬

موجودات بي فرهنگي كه حتما بايد روي ديوار دستشويي عمومي كنار ساحل فحش بنويسند تا زباله

نريزند٬ اصلا همين ها باعث آلوندگي اند٬ همين ها با آن انگشت اشاره ي فضولشان لايه ي ازون را

سوراخ كرده اند٬ گاز سی اف سی همـ بهانه ست ... مي خواهمـ قاتل شوم و همه اشان را به گلوله ي

آدميت ببندمـ فقط مشكل اينجاست كه به خودمـ همـ شك كرده امـ ... خلاصه اينكه آدمـ شدن براي يك

موجود نفهمـ درد دارد٬ سخت است ترك كردن نفهمي٬ مثل ترك كردن اعتياد سخت است٬عذاب آور است

٬يك مرد ميخواهد اما نه از نوع جنسيت٬يك مرد از روي يك اراده!

 

                                              548049_334466769949981_278842348845757_869362_54507933_n


پ.ن۱: اين جمعه همـ گذشت ...

پ.ن۲: وقتي حَرَمَت را نشان ميدهند دلمـ مي رود ٬ پَر مي كشد روي گنبد طلايَت يا ضامن آهو ...

ایستاده امـ روي خط كشي هاي خيابانِ آخر ِ خط  ... انگار خط ها ضعف كرده اند كمي رنگ و رويشان

پريده٬ دود عجب گریمور ماهری ست٬ احسـنت! ... كتفمـ دارد مي افتد ... كلاه مرد عابر همـ٬ كلاهش را

باد برمي دارد٬ آخر ميداني باد كلاه بردار خوبي ست! روسريِ زن ديروزي همـ افتاد٬ افتاد روي مانتوي

سرمه ايَش٬ هل كرد نميدانمـ شايد همـ هل نكرد مانند همان زنِ فرمان به دست كه با ترمزهاي شديدش

هــــي شالش روي مانتويَش مي افتاد٬ اصلا به من چه داشتمـ ميگفتمـ هل كرد بعد كل خيابان را با

چشمانش گشت٬ چشمش خورد به من٬ چشمـ من همـ خيلي وقت بود كه خورده بود به او٬ نگاهمان

گره خورد به همـ٬ خيره شدمـ آنقدر كه چشمانش خسته شدند و رفتند پي كارشان٬ كتفمـ دارد می افتد

انگار٬ از درد٬ از خستگي ... باران مي بارد٬ دوره گردها خيس مي شوند٬ حواسمـ نيست بچه هاي

دست فروش دور و بَرَمـ خيس شده اند٬ من چتر دارمـ٬ آن ها كنارمـ التماس مي كنند٬ خيس مي شوند و

من زير چتر خيس نمي شومـ ... كتفمـ دارد مي افتد از درد از خستگي از دست هايي كه جلوي

چشمانمـ خيس مي شوند ... گل ها٬ بچه ها٬ خيس مي شوند٬ پرپر مي شوند اما من زير چتر٬ كنار خط

كشي هاي خيابانِ آخر ِ خط زير صــداي جاروي مردِ نارنجي پوش پرپر مي شومـ ...