گذشت...
خیلی وقته به خاطر نمره ی ۲۰ املام قول شهر بازی نگرفتم...
خیلی وقته دیگه ۳ ساعت جلوی تلویزیون نمیشینم تام و جری ببینم...
خیلی وقته دیگه زنگ در مردمو نزدم فرار کنم(البته بعضی وقتا هم میخواستم بگم خیلی شجاعم زنگو
میزدم ولی فرار نمیکردم)
خیلی وقته برای کار بدی که کردم نمیرم پشت یخچال قایم بشم...
خیلی وقته دیگه به زور و گریه نمیرم مسواک بزنم...
خیلی وقتا شبا زود خوابم نمیبره...
خیلی وقته با پروانه ها بازی نکردم...
خیلی وقته با مامان بابام قهر نکردم...
خیلی وقته به خاطر شکسته شدن نوک مدادم گریه نکردم...
خیلی وقته دیگه تخم مرغ شانسی نخریدم...
خیلی وقته مو های دختر همسایمونو نکشیدم...
خیلی وقته روی دیوار اتاقم با مداد رنگی نقاشی نکشیدم...
خیلی وقته دیگه دستمو با شعله ی گاز نسوزوندم...
اره خیلی وقته از این حس ها میترسم چون بهم میگه دیگه بچه نیستم...
سرد نوشت:این روزا هوا خیلی سرده البته با بعضی چیزا سردترم میشه...
مَــــن