داشتمـ به عيد و بهار و اين حرف ها فكر ميكردمـ كه به ياد دوران دبستانمـ افتادمـ ...

آن موقع ها وقتي به بهار نزديك ميشديمـ موضوع انشاء ها هميشه درباره ي بهار بود٬من همـ هرسال

به صورت كليشه وار مينوشتمـ: با آمدن بهار شكوفه ها نمايان ميشوند و زمين گويي زنده شده است٬

همه جا پر است از سرسبزي و شادماني ... و در آخر همـ عيد را به همه تبريك ميگفتمـ.

 خلاصه با كلي افتخار به صورت داوطلبانه سر كلاس ميخواندمـ و ۲۰  ميگرفتمـ ... آري همان ۲۰ هايي

كه الآن اگر بخواهي مال تو باشند بايد جان بكني!

خلاصه وقتي تمامـ ميشد و روي نيمكتمـ مينشستمـ بقيه ي بچه ها همـ تك تك بلند ميشدند و

ميخواندند جالبي كار آن جايي بود كه ميفهميدمـ همه ي كلاس تقريبا عين همـ نوشته ايمـ و به    

همه ي چرنديات تكراريمان ۲۰ ميدادند! ... اين از انشاء!

زنگ هاي نقاشي همـ كه كل كلاس در حال كشيدن سفره ي هفت سين بودند : س ِركه٬ سََبزه٬

سَمَنو٬ س ِنجد٬ س ِكه٬ سير و سيب ... آري همان هفت سيني كه من و همـ كلاسي هايمـ

نزديك سال تحويل ميچيديمـ و خبر نداشتيمـ كه خيلي ها هفت سينشان با ما خيلي فرق دارد!

شايد اگر آن موقع ها اين را ميفهميدمـ فكر ميكردمـ كه شايد آن ها به جاي سيب٬ سيم يا به جاي

سبزه٬ سيني روي سفره هايشان ميگذارند و لابد به جاي س ِكه هم سُرفه ميكنند !!!

هميشه دوست داشتمـ به روز هاي عيد كه نزديك ميشويمـ بيرون برومـ و تنها به حاجي فيروز هاي

سرخ پوش و سياه چهره نگاه كنمـ و به حركات و شعرهايشان با تمامـ شور بچگي لبخند بزنمـ البته

بدون در نظر گرفتن اينكه ممكن است پشت آن نقاب خنده روي سياه رنگ هيچ خنده اي نباشد ...

بگذريمـ!

البته ناگفته نماند فكر اينكه چرا اسمـ اين حيوان هاي بدبخت بايد روي سال هاي ما انسان ها گذاشته

شود همـ آن زمان ها معزَل بررگي برايمـ شده بود. (الان همـ گاهي برايمـ معزَل ميشود!!)

در كل حالا كه فكر ميكنمـ ميبينمـ زنگ انشاء زياد همـ چرت و پرت نمينوشتيمـ پس به قول اين

كارت پستال ها اين عيد باستاني را به همه تبريك ميگويمـ !

                                            

 

                                         

                                        


پ.ن: من تا دو هفته ي ديگه نيستمـ ٬ اميدوارمـ همگي تعطيلات خوبي داشته باشين ٬ موقتا خدانگهدار .

 

تقریبا نیمه شب بود که از صدای پچ پچ حرف از خواب پرید ...

چشمانش را کمی با دست مالاند و با چهره ای عصبانی که تمامـ چين و چروك هايش را درهمـ كشيده

بود٬شعاع مردمکانش را بیشتر کرد و خيره شد به اتاق تا بتواند صاحب صدا را بيابد  ...

نگاهش گوشه ي اتاق ليز خورد٬ باز همـ روح با جسمش در حال بحث كردن بود ...

اندكي غرولند كرد و زير پتو خزيد تا يواشكي به حرف هايشان گوش دهد ...

روح به شدت شكسته و پير شده بود ... موهايش همـ رنگ دندان هاي نداشته اش تمايل يافته بود و

خميده روي عصايي فرسوده تكيه زده بود ... انگار از چيزي ناراحت بود!

اما جسم هنوز شاداب بود و مدامـ ميخنديد ...

نتوانست زياد چيزي بشنود تنها برخي از صداهاي بريده بريده ي روح را شنيد كه ميگفت: يادته؟! ... يادته

قرار ... بود تو ... مَرْ كـَـب ... من باشي ... نه من ... لعنت ... به تو جسمـ ... سركش ... هنوز حرفش

تمامـ نشده بود كه جسمـ زد زير خنده و گفت: اَه چقدر حرف ميزني امشب خيلي

خستمـ ٬ بعد به زور عصاي روح را گرفت و به دنبال خود كشاند روح سعي كرد مقاومت كند ولي نتوانست

ناگهان عصايش را از دست جسمـ كشيد ٬به سمت در دويد و بيرون رفت٬جسمـ در حالي كه فرياد ميزد

نــَــ ـــ ـــه بر زمين افتاد ...

اما او هنوز به گوشه ي اتاق خيره مانده بود ...


پ.ن: گاهي وقت ها دچار بيماري پركاري وجدان ميشومـ ... عذاب آور ميشود گاهي!

فاضل.ن: زندگي چون برده داري پير در بازار عمر٬داشت يوسف را به مشتي خاك عالم مي فروخت ...

گاه عده ای نمیفهمند ... از هیچ نظر هیچ چیز را نمیفهمند ...

ارزش های انسانی را نمیفهمند ... انسان بودن را همـ.

حرف زدن را نميفهمند ... همدردي را همـ.

دل آزردن را نميفهمند ... نيش زدن را همـ.

و البته ناگفته نماند كه در زندگي همه ي انسان ها اين عده وجود دارند ...

و حال با تمامـ اين توصيفات تنها كافي ست يك بار به طرف بگويي: دوست عزيز تو نميفهمي!

آن لحظه خواهي ديد كه چگونه چشمـ هايش از حدقه بيرون ميزند طوري كه حتي مَردُمَكانَش يك متر

از كره ي چشمـ ها فاصله ميگيرد و صورت به اندازه ي غلظت رنگ پرچمـ پرس پليس قرمز ميشود و

ناگهان دهانش را باز ميكند و آنقدر بد و بيرا نثارت ميكند طوريكه تو ميبيني كه چطور شيشه ي حرمت ها

پودر ميشود و تازه آن لحظه ميفهمي از موجودي كه پهناي شعورش به زور به اندازه ي آميب ميرسد

نميشود هيچ انتظاري داشت. (البته تا به حال امتحان نكردمـ)

و تو فقط هر روز و هر روز سعي ميكني به همه لبخند بزني و بگويي : آه من چقدر همه را دوست

دارمـ و همه تو را تحسين ميكنند كه آفرين چه انسان شريفي! تو همـ در پاسخ تنها يك لبخند مليح

ميزني.البته وجدانت كه گاه با مشت و لگد به هوش مي آيد گير ميدهد كه :ببخش،ببخش،ببخش و تو

براي بستن دهانش ميگويي آري ميبخشمـ ولي گاه در آن ته ته هاي دلت حتي اگر بخواهي همـ

نميتواني ببخشي ... واقعا نميتواني (البته اين موارد نادر است)

تنها كافي ست ظرفيت تكميل شود آن موقع روغن سوزي شروع ميشود ...

تازه جالبي كار اينجاست كه گاهي طرف مي آيد كنارت و ميگويد:فلاني را ميشناسي؟!خيلي نفهمـ

است و تو آن لحظه سعي ميكني يادت بماند كه بعدا در دفتر يادداشتت با افتخار بنويسي: من موجودي

نفهمـ تر از آميب را كشف كردمـ!!!!!


پ.ن۱: ميبينمـ كه چطور شخصيت ها ترور ميشوند ...