تقریبا نیمه شب بود که از صدای پچ پچ حرف از خواب پرید ...

چشمانش را کمی با دست مالاند و با چهره ای عصبانی که تمامـ چين و چروك هايش را درهمـ كشيده

بود٬شعاع مردمکانش را بیشتر کرد و خيره شد به اتاق تا بتواند صاحب صدا را بيابد  ...

نگاهش گوشه ي اتاق ليز خورد٬ باز همـ روح با جسمش در حال بحث كردن بود ...

اندكي غرولند كرد و زير پتو خزيد تا يواشكي به حرف هايشان گوش دهد ...

روح به شدت شكسته و پير شده بود ... موهايش همـ رنگ دندان هاي نداشته اش تمايل يافته بود و

خميده روي عصايي فرسوده تكيه زده بود ... انگار از چيزي ناراحت بود!

اما جسم هنوز شاداب بود و مدامـ ميخنديد ...

نتوانست زياد چيزي بشنود تنها برخي از صداهاي بريده بريده ي روح را شنيد كه ميگفت: يادته؟! ... يادته

قرار ... بود تو ... مَرْ كـَـب ... من باشي ... نه من ... لعنت ... به تو جسمـ ... سركش ... هنوز حرفش

تمامـ نشده بود كه جسمـ زد زير خنده و گفت: اَه چقدر حرف ميزني امشب خيلي

خستمـ ٬ بعد به زور عصاي روح را گرفت و به دنبال خود كشاند روح سعي كرد مقاومت كند ولي نتوانست

ناگهان عصايش را از دست جسمـ كشيد ٬به سمت در دويد و بيرون رفت٬جسمـ در حالي كه فرياد ميزد

نــَــ ـــ ـــه بر زمين افتاد ...

اما او هنوز به گوشه ي اتاق خيره مانده بود ...


پ.ن: گاهي وقت ها دچار بيماري پركاري وجدان ميشومـ ... عذاب آور ميشود گاهي!

فاضل.ن: زندگي چون برده داري پير در بازار عمر٬داشت يوسف را به مشتي خاك عالم مي فروخت ...