یادمـ مي آيد آن موقع ها كه فِنچي بيش نبودمـ مدامـ ميگفتي وقتي مهماني مي رويمـ اگر چاي آوردند

هرگز هـــورت نكش! يا اگر آن ها بچه اي داشتن كه تو از اسباب بازيش خوشت مي آيد موقع رفتن آن

را بغل نگير و با گريه نگو من از اين ها مي خواهمـ چون هرچه بخواهي خودمـ برايت مي خرمـ! یا همیشه

میگفتی اینقدر دختر همسایه را از پشت نترسان چون هردفعه بنده خدا از شدت ترس تا دو ساعت اشك

ميريزد بعد كه با مهرباني همه ي اين ها را ميگفتي من با قيافه اي مظلومانه يعني دقيقا شبيه به آن

گربه ي توي شِر ِك معصومانه به چشمانت خيره ميشدمـ و ميگفتمـ مامان من و اين كارها؟! و تو فقط

ميخنديدي و ميگفتي نه نه فقط محض اطمينان ميگويمـ ... يادت هست وقتي از تاريكي ميترسيدمـ

يواشكي خودمـ را نيمه شب توي بغلت مي چـِـپاندمـ و تو همـ به روي خودت نمي اوردي و بغلمـ

ميكردي؟! تازه من صبح با پررويي باز يواشكي روي تخت خودمـ ميخوابيدمـ و وقتي بيدار ميشدي ميگفتمـ

واقعا بعضي ها خجالت نمي كشند كه از تاريكي ميترسند؟! مگر شب همـ ترس دارد؟! و تو تنها لبخند

ميزدي و كار ديشبمـ را لو نميدادي ... خلاصه اينكه من از اين قبيل گل كاري ها زياد كرده امـ و تو به

روي خودت نياوردي اما اگر از همه ي اين ها بگذريمـ نميداني چقدر ديوانه وار دوستت دارمـ مادر عزيزمـ.

 

                                                 


پ.ن۱: البته داستان بالا برخی جاهایش اندکی اغراق همـ داشت ...

پ.ن۲: پيشاپيش ولادت حضرت فاطمه(س) و روز مادر رو به همه ي مادراي دنيا تبريك ميگمـ.

پ.ن۳: وقتي جواب عده اي را نميدهي فكر ميكنند جوابي نداري اما عمرا بفهمند كه داري خودت را ميكشي تا حرمت ها را نگهداري!