تمامـ كافه ها حتي راه باريكه ها و حتيُ حتي ميانبرهايش را متر كرده ايمـ ٬ گشته ايمـ ٬ چرخيده ايمـ.
بي آنكه بخواهمـ بخوابمـ ٬ خوابمـ ميگيرد ٬ هواي نبودنت در پايتختِ وجودِ من همه ي شهر را خوابانيده.
كل پايتخت را به خاطر هيچ گشته امـ ٬ به خاطر هيچ گشته ايمـ ٬ آن همـ با پاي پياده. نميدانند نيستي٬
ميدانمـ هستي ٬ اگر بدانند كه چه ميدانمـُ چه نميدانمـ مي برندمـ توي همان اتاق سفيدها با يك پنجره و
با يك تخت و ديگر هيچ و بعد ٬ از آن لباس صورتي هاي مامان دوز تنمـ ميكنند ... من ٬ ما كل شهر را
ميگرديمـ نگران نباش لو نميدهمـ نبودنت را ! اصلا چه كاريست توي همان اتاق سفيدي كه زنداني امـ
كردند با همان پيراهن صورتي مامان دوز پايه هاي نقاشيمـ را ميگذارمـ روي زمين و بومـ سفيدمـ را در
آغوشش رها ميكنمـ آخر چند وقت پيش ها نشسته بودي توي نقاشي داوينچي يعني لبخندت نشسته
بود ٬ نشسته بود روي لب هاي موناليزا. حالا من همـ مينشينمـ رو به روي بومـ سفيدي كه ميخواهمـ
لبخند هاي تو را از روي موناليزا تقليد كنمـ و بكشمـ فقط مانده امـ در فكر كه نگاهت را از كي تقليد كنمـ
شايد بايد از خودت تقليد كنمـ . مي شود فقط يك لحظه بيايي و بنشيني رو به رويمـ تا فقط نگاهت را از
روي چشمانت تقليد كنمـ و بكشمـ بعدش هر جا خواستي برو ٬ فقط چند دقيقه بيا بنشين رو به رويمـ ...

پ.ن۱: به جان بچه ي نداشته امـ قسمـ كه نوشته ي بالا كاملا بدون مخاطب است.
پ.ن۲: ميلاد امامـ سجاد (ع) مبارك.
مَــــن