مدامـ توي گوشمان خواندند آدميان از اين جاده مي روند و تو همـ يك آدمي ... تو همـ يك خليفه اي ...
ما همـ خودمان را گرفتيمـ به پاداش اشرف مخلوقات بودن ... هه ... اما چه اشرفي!!!
خلاصه به اميد رسيدن به آدميان ديگر دل را به همين جاده زديمـ ... سال ها طول كشيد ... شما را
نميدانمـ اما منكه تا اينجاي راه رسيدمـ به اين شهر شلوغ ... اينجا مشامت را كه تيز كني بوي انسانيت
را متوجه ميشوي ولي نميتواني نمادي مادي از يك انسان همـ پيدا كني ... اينجا همه چيز فرياد دوگانگي
سر مي دهد ... محرمـ الحرامـ كه مي شود همه جا پر مي شود از ذكر ائمه و كل شهر را سياه پوش
مي كنند ... تا اسمـ كربلا مي آيد اشك ها از مَشك ها جاري مي شود ... در مراسمـ ها هر مداح ابتداي
مداحي قيامـ مي دهد تا همه جمع و جور تر بنشينند تا همه ي جمعيت جا شوند ... اما امان از آن
زماني كه اين يك ماه بگذرد ... همان آدمـ ها كه برايت جا باز مي كردند كافي ست دو كلمه را جا به جا
بگويي تا ترورت كنند ... همان ها كه توي صف اتوبوس با هزار دوز و كلك خود را به آب و آتش مي زنند تا
زودتر سوار شوند ... همان ها كه وقتي چراغ سبز مي شود اگر ۱ ثانيه ديرتر حركت كني دين و ايمانت را
به فحش مي كشند ... اينجاست كه آدمي از خود مي پرسد اين ها همان مردمي هستند كه روزي
برايت جا باز مي كردند تا درون سردي هوا نماني!!! ... و كلا وضع طوري مي شود كه تو گمان مي كني
به شهر ديگري پا گذاشته اي! ... اكثر ماها بايد ذكر مصيبت برايمان بخوانند تا اشكمان درآيد ... اشك
ميريزيمـ كه حسين(ع) آن روز چه تنها بود ... اگر او آن روز تنها بود الان همـ تنهاست ... شايدمـ تنهاتر!
بعضي از ماها دلمان را خوش كرده ايمـ به رنگين كمان هزار رنگ دنيا و خود را به خواب زده ايمـ! ... ما
حتي روي اصحاب كهف را همـ سفيد كرده ايمـ!

پ.ن۱: نوشته ي بالا شامل همه ي مردمـ نمي شود ولي شايد شامل تعداد قابل توجهی از آن ها شود!
پ.ن۲: همانطور كه ديگر شلوار پاره نشانه ي فقر نيست گمان نميكنمـ سكوت همـ ديگر نشانه ي رضايت باشد!
مَــــن