نگاه ميكنمـ ... نقش هايي كه عروسكان خيمه شب بازي رقمـ زده اند و هر كدامـ را نمي توان تشخيص
داد كه چه كسي آن را مي گرداند ... اما من اينجا خوب ميدانمـ كه چه كسي مرا مي گرداند ... البته
گاهي همـ فراموش ميكنم ... به قول آدمكان ٬ انسان جايزالخطاست! اما تا كجا؟! ... الله اعلمـ.
پشت حصارك خانه اي ست كه درهايش همه قفل اند ٬ پرده هايش همه كشيده شده است ٬ پنجره
هايش را تار عنكبوت در برگرفته و نامه هايي كهنه با تمبرهايي قديمي جلوي در افتاده است ... انگار
خانه را مي شناسمـ ... انگار سال ها درون آن زندگي كرده امـ ... به شمعداني ها آب داده امـ ... چاي
دمـ كرده امـ ... خنديده امـ ... نوشته امـ ... خوانده امـ و ... اما نه چيزي يادمـ نمي آيد!
كليدش را ندارمـ ... به سرمـ مي زند كه از حصارك بگذرمـ و از ديوار واردش شومـ ... اما ... اما نه مي
ترسمـ ... مي ترسمـ وقتي وارد شدمـ ديگر نتوانمـ راه خروج را پيدا كنمـ و گمـ شومـ ...
اينجا مه آلود است اما نميدانمـ چرا هوا گُر مي گيرد! ... و آب ها انگار ... مگر سهراب نگفته بود كه آب را
گِل نكنند؟! ... سهــراب از همان ابتدا همـ شاعري سرخوش بود!
پ.ن: يه جايي اينو خوندمـ :
افسوس كه ما زنده كُش ِ مُرده پَرَستيمـ!
مَــــن